تبليغاتX
حسین جوجو
تمام ناتمام من با تو تمام می شود ...

  به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ 

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمارمی‌گذاریم و از او می‌خواهیم که  وان را خالى کند. 

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتراست.

روانپزشک گفت : نه ! آدم عادی درپوش زیرآب وان را برمیدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد !؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:55  توسط حسین | 
سلام
خسته که میشم دلم میخواد هیچکی رو نبینم
شاید کتاب ، شاید نت ، شاید هم خواب ... بعضی وقت هام حموم
ولی کسی نه ! بیرون هم خوب نیست ، دوست ندارم!!!

ولی بعضیا هستند که حضورشون آرامش میده ، بودنشون مایه خوشبختیه و ندیدنشون عذابه ! خانواده با همه شیطنت ها و اذیت ها و دعواهای بچگونه بهترین گزینه برا خوشحال کردنه ! اونقدر که وقتی خیلی اعصابت خرده و داری به زمین و زمان فحش میدی مادرت میاد ببینه چه مرگت شده و خب در اکثر موارد جواب میده ... بالاخره مادره و رگ خواب شازدش دستشه!
بعضی وقت ها یه جورایی میشه که انتظارش رو نداری! یه کسایی حالت رو می پرسند و از این رو به اون روت میکنند کهذوق مرگ میشیییییی!!!

چجوری ؟
بعدا براتون تعریف میکنم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 12:42  توسط حسین | 
سلام سلام

کی گفته همیشه بهار اول سال نو میاد ؟

کی گفته فقط باید نوروز خونه تکونی کرد ؟

کی گفته بلاگ من مثل زمستون مرده !!!

اگه ما هم جای خدا بودیم هر روز رو نوروز می کردیم ُ هر روز متولد میشیم و شب که می خوابیم دیگه نیستیم...

حالا من بیدار شدم

از خواب زمستونی در اومدم

آهایییییییییییییییییییییییییییییی ... کسی این حوالی هست که صدای من بهش برسه ؟؟؟

پاشین تنبل ها! وقت خواب نیست که !!!

 

بلاگم رو دارم دوباره راه میندازم ... به هرکی هم که کمک کنه مژدگانی میدم

گاهی وقت ها یه استراحت برای شروع مجدد لازمه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:2  توسط حسین | 
بارها خوردم زمین

از روی حجب و حیا صدام در نیومد ... ولی قطره های اشک صورتم رو تر کرده بود ! خیس از عرق شرم و خجالت از رفتارهای قبلی خودم بودم و هستم .

 

و امیدوار به آینده ای روشن...

 

سعی می کنم دوباره به روز بشم ...

 یا علی مدد...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:12  توسط حسین | 
        

سلام سلام

نیگاش کن ... ماشا الله !!! چقدر نازه

کاش می شد لپاش رو بکشم .. عزیزم

   

 

خدا حفظش کنه ، بزنم به تخته چشم نخوره ...

 

 

پوشش روستایی ، در کنار چهره معصوم این دختر ... به همراه روسری که سرش کردن اونقدر ساده و زیباست که غم و غصه رو از دل آدم می بره

 

بابای...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:30  توسط حسین | 
سلام

 

خاطرات من نه سیاهن ، نه سفید ... پس درود به رنگ خاکستری !!!

 

نمی دونی ؟؟؟

وای وای وای وای ... چقدر بده آدم از حال دوستش خبر نداشته باشه !!!

 

یه لحظه خودت رو بذار جای من :

فکر کن تو حالت گیجی یه اس ام اس برا یکی از دوستات می فرستی که خیلی هم باهاش تعارف داری و یه اراجیفی توش می گی که ... !!!

اوهوم ... اشتباهی اس ام اس یکی دیگه رو براش فرستادم !

اونقدر وضعیت فاجعه بود که تب کردم  

تازه بعد از دو - سه روز حالم بهتر شده و دارم یکمی روبه راه می شم

 

نتیجه اخلاقی : قبل از ارسال  اس ام اس ، چک کنید برای کی میفرستین !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:12  توسط حسین | 
سلام سلام

می تونی رو بلاگ دوم سوییچ کنی ... امروز آپ نداریممممم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:18  توسط حسین | 
     

     حمالی    

 

 

سلام

اومدم ؟ یعنی خواب نمی بینم ؟!!

 

آره آره ... جوجو دوباره وارد می شود

قضیه از این قراره :

یه آقا پسری ... تاج به سری ... گل و مهربون و شیرین و عسلی که اسمش حسین بود دانشگاه قبول شد.

قضیه تموم شد ؟؟؟

نه بابا ... اینجا تازه همه چی شروع میشه ، پس گوش بده به ادامه ماجرا

سیب رو که می ندازی هوا هزارتا چرخ می خوره تا برسه زمین ! حکایت زندگی ماها هم بی ربط به این مثل نیست

روزگار گشت و گشت و گشت تا من تصمیم به نوشتن یه وبلاگ کاملا خودمونی گرفتم ... اما چه سود که حسین را توان و یارای ادامه دادن نبود

حالا بعد از گذشت ۲ماه اومدم تا وبلاگ رو حالی به حولی کنیم !

 

 

عکس بالا چی میگه ؟؟؟

میگه شازده این ترم ۲۰ واحد ناقابل گرفتم ... خوشبختانه نمره گرفتن هم برام اهمیت پیدا کرده !

بنابراین هفته ای یه پست فکر کنم خیلی مناسب باشه

آخه کمرم خرد میشه زیره فشار ... دلت میاد ؟

 

یه چیزه خیلی مهم ...

من الان ۲تا وبلاگ فعال دارم که هرکدوم یه حال و هوایی دارن

حسینگار نوشته های روزانه یا به عبارتی دفترچه خاطرات منه که فکر کنم خوندنش ضرر نداره

حسین جوجو که کاملا جینگیل پینگیله !

 

تا پست بعدی خدا به همراتون

عید فطر هم مبارک ...

به آفتاب سلامی دوباره می فرستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:25  توسط حسین | 
سلام

از بابت تاخیر عذر می خواممممممممممممممممممممممممممممممم

 

یکی دو روز دیگه انتخاب واحد دارم ُ بنابراین حق بدید یکمی سرم شلوغ باشه

تازشم الان که مسئولیت دوتا وبلاگ رو به عهده دارممممم

 

براتون یه عکس با مزه می ذارم به علاوه یه کلیپ فلش !

      سگ زبون دراز

 

این یه کلیپ تقریبا دخترونه :

http://www.arcadecabin.com/play/my_sweet_16_photoshoot.html

خوشحال می شم به وبلاگ دومم هم سر بزنین ن ن ن ن ن ن ن ن ن

 

دوستون دارم

بابای...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 13:35  توسط حسین | 
سلام

 

با وجود اینکه روزمرگی داره از زندگیم برداشته می شه ، روزهای سختی رو تصور می کنم که این ابر سیاه رو روزهای زندگیم سایه می اندازه ...

مدام به این فکر می کنم که چه گریزی از این کسالت زندگی وجود داره !

 

به این فکر کن که همسر مورد علاقه ات رو انتخاب کردی

چه پیشنهادی داری که بعد از بیست سال هنوزم براش جذاب باشی ( و بالعکس ! ) ؟؟؟

 

.....................................

قراره یه همایش نخبگان برگزار بشه !

کی چی میدونه ؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 17:30  توسط حسین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام

چکیده ی زندگی من :

محمد حسین شیری
متولد 1366/1/1
دانشجوی مهندسی شیمی
دانشگاه صنعتی شریف
ورودی 84
و ...

یه وبلاگ تازه تاسیس هم دارم ، شاید اونجا پیدام کنی :

www.hosseinegar.blogfa.com

نوشته های پیشین
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
برادرم - محمد رضا
مهدی - داداش گلم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان